![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
سلام.
اون شبه کنکور با مامانم لج کردم.ساعته ۳ شب رفتم خوابیدم.خسته نباشم. صبحم ساعت ۵ از خواب بیدار شدم. تو دفترچه کنکور امر کرده بودن ساعت ۶ بیابن مدرسه ،ساعت هفتم میخوان درو ببندن.خیلی مسخرست که کنکورساعته ۸شروع بشه بعد تواز ساعته ۶ تو مدرسه وایسی تا زیره پات جنگلای آمازون دربیاد خلاصه ۲تا خانومه چاقالو اومدن گفتن برین سره جلسه.تازه این اوله بدبختی بود. خانومه از روی برگه میخوند ما هم باید انجام میدادی.با دسته چپ پاسخنامرو برداریم با دسته راستم سئوال هارو خیلی مسخره بود. تا ساعت ۱۲ مارو اونجا نگه داشتن. من که هیچ امیدی ندارم. میخوام برم کلاس کنکور ثبت نام کنم.پیش دانشگاهییم بخونم.اینطوری بهترههمه میگن. از این همه درس خوندن تو این چند سال خسته شدم. کاشکی یه روز که از خوب بیدار میشدی تو رادیو اعلام میکردن که درس خوندن ممنوع شده.!!! . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 16:27 توسط شیما |
|
|
سلام. من سال سوم هنرستانو تموم کردم.رشتمم گرافیکه، به قول مامانم به خاطر رشتم یه ذره دیوونم. هنوزم تا الان که مثلا فردا کنکور کاردانی دارم.تصمیممو نگرفتم که برم پیش دانشگاهی بخونم یا برم خیره سرم دانشگاه. واقعا خسته نباشم.باید به خودم افتخار کنم. البته برای کنکور با اجازتون "لای کتابم" باز نکردم. چون راستشو بخواین پیش بخونم، بیشتر حال میده. شاید علتش اینه که هنوز از مدرسه سیر نشدم. از احضار شدنمون توسط ناظمه " مهربونمون "که خودم الهی قربونش برم به دفتربه خاطره ابرومون یا کوتاهی شلوارمون. از دودر کردنای مدرسه به بهانه های علکی. یا از جاسوسی " لیمو شیرینای "مدرسمون وقتی ما رو با دوست پسرامون می دیدن بعد میرفتن شفاف سازی میکردن. به قوله مامانم کی میخوام آدم بشم خدا میدونه.خدایا این دعای مامانمو بر آورده کن به آرزوش برسه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 23:4 توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من شیما هستم.18 سالمه و گرافیک می خونم.به قول مامانم شیطون ترین دختره روی زمینم.به نظره من زندگی یعنی بالا رفتن از یه دیوار صاف 2متری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|