تبليغاتX
حرفای یه دختر شیطون هنرستانی
خاطرات

سلام.

آدم بعضی موقع ها واقعا کم میاره.

گیر میکنه.

بدم گیر میکنه.نمیدونه باید چیکار کنه.اصلا لال میشه.کاری که دوست داره رو نمیتونه انجام بده.

من موندم تو کاره خدا .خیلی خوبی خدا فقط یه چیزی . یه چیز رو به آدم نمیدی. هر چی هم دعا میکنم نمیدی ، ولی یهویی یه جوری به آدم میدیش که اصلا آدم هول میشه.نمیدونه باید باهاش چیکار کنه. بدتر گندم میزنه.واقعا به این میگن ضد حال.خدایا تو که مهربونی کردی و اونو دادی به من ،حالا بگو با اون چیکار کنم.دارم از دستش میدم با دستای خودم. من خیلی رنج کشیدم تا اونو بدست اووردم نمیخوام ازدستش بدم. مرسسسسی.

از مدرسه خسته شدم.از  طرفه دیگه تصمیم گرفتم حتما دانشگاه قبول بشم.میخوام غیره حضوری بردارم.دعا کنید از پسش برام.

این چند روز همش ضدحال بود.

ضدحال یعنی اینکه بخاطره ابروهات 2 روز اخراج بشی.ضدحال یعنی اینکه از صبح تا ساعت 6 عصر کلاس داشته باشی.ضدحال یعنی اینکه معلمه کارگاه گرافیک وسط این همه بدبختی ازت 5 تا کاره عملی میخواد.

خدا بهم صبر بده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 0:7  توسط شیما |