تبليغاتX
حرفای یه دختر شیطون هنرستانی
خاطرات
به خودم قول داده بودم عوض بشم.عوضم شدم.

اما فکر میکنم دیگران از این عوض شدنه من سواستفاده کردن.البته برام مهم نیست .چون دیگه از دیگران هیچ توقعی ندارم.اگه بخوام توقع داشته باشم به ضرره خودمه. اونوقت باید همش حرص بخورم.

بعضی موقع ها بعضی ها شورشو در میارن.جوری که حتی از صدای نفس کشیدنشونم حالم به هم میخوره .خیلی دوست دارم بدونم اینا پیشه خودشون چی فکر میکنن.اونقدر دروغ گفتنو دوست دارن که اگه یه روز دروغ نگن میترکن.به خیاله خودشونم فکر میکنن،هیچکی نمیفهمه که دارن دروغ میگن.این آدما خیلی بیچارن.دلم براشون می سوزه... .

مشکله ما اینه که معنی "دوست" رو نمیدونیم.واقعا مسخرست.اگه اینجوری باشیم باید بریم بمیریم.البته این جور آدما،دسته خودشونم نیست.آخه اگه خودشونم بکشن نمیفهمن.چون سطحه فکریشون پایینه.کافیه دوستشونو از دست بدن ، اونوقت شاید یه چیزی بفهمن. شاید!!!

کافیه یه روز بر خلافه میلشون رفتار کنی ،اونوقت هر چی که دلشون بخواد بهت میگن.تازه قیافه حق به جانبم میگیرن.آخه همه بد هستند.فقط اونا خوبن.هیچوقتم دست از این اخلاقه مسخرشون بر نمیدارن.آخه حق با اوناست!!!

دوست دارن بشینم یه جای.روی بلندترین جای دنیا،فقط به خودم فکر کنم.آره این خیلی بهتره...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 19:7  توسط شیما |