تبليغاتX
حرفای یه دختر شیطون هنرستانی
خاطرات
وای که چقدر خوبه بعد ار اینهمه مدت نوشتن.احساس خوبی بهم دست میده.انگار راحت میشم.این احساسو دوست دارم.

چه روزای بدیه.روزای کنکورو میگم.بدتر از اون منتظره جوابه کنکور بودنه.عذاب آوره.چقدر مسخرست که تلاشه یکسالتو در عرضه ۵ ساعت نشون بدی.تازه برای کی تلاشت مهمه... .همه براشون نتیجه مهمه.که قبول شدی یا نه،فقط همین.میدونی چی لجمو در میاره؟اینکه بعضی ها بدون اینکه حتی یه ذره تلاشم کنند،میرن دانشگاه.تازه همه هم تحسینشون میکنن که دانشجو شدن،به بقیش کاری ندارن.

میخوام مثبت فکر کنم.فقط مثبت.

کاشکی زمان برمیگشت عقب تا اون فکرایی که الکی ذهنمو مشغول کرده بودن از بین ببرم.فکرایی که نمیذاشتن درست فکر کنم.چیزایی که حتی ارزششو نداشتن.و

وای سرم داره میترکه از این همه فکر تو کلم.نمیذارن نفس بکشم.کاشکی سرم میخورد به یه جایی تا حافظمو از دست بدم.مطمئنم اون جوری خیلی بهتره.ناامید نیستم ،فقط سر درگمم.نمیدونم باید چیکار کنم.نمیتونم تصمیمه درستو بگیرم.فقط میدونم روزا دارن سریع میگذرن.اینا روزای عمرم هستن.

میخوام بشینم  یه گوشه تنها ،تصمیمی رو بگیرم که بتونم بعدش ،لبخند بزنم...  .

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 14:4  توسط شیما |