تبليغاتX
حرفای یه دختر شیطون هنرستانی
خاطرات
چون خیلی،خیلی خوشحالم،اول از همه اون خبر خوبرو میگم.من دانشگاه قبول شدم.میدونم همش بخاطره تو بود.چون تو فقط خوبی منو میخوای.حتی اگه من بدرفتار کنم.مهربونی دیگه.قربونت برم.

یادش به خیر پارسال اینموقع داشتم ،کتابامو شخم میزدم.ولی خوب می ارزید.نمیدونید چقدر خوشحالم.یه خبره دیگه هم که منو خیلی خوشحال کرد این بود که ،یه دوستی که ازش ۲ سال بیخبر که نه،ولی دیگه کاری باهم نداشتیم،رو پیداش کردم.وای که چقدر باهاش حرف داشتم.به اندازه ۲سال بغلش کردم.

فکر کنم به آرزوم رسیدم و سرم به یه جایی خورد.همرو فراموش کردم.همه گذشتمو.همه ی کسایی که ادعای الکی می کردن.چون به نفعه خودشون بود.از همشون بدم میاد.مامانم میگه کسایی که ازشون بدت میاد ببخش.اینم فقط بخاطره مامانه گلم.ولی بازم مبگم از همتون بدم میاد... .

واقعا رها کردن کسی که دوستش داری.بهترین راهه حله.رهاش کردم.برام مهم نیست پشته سرم چی میگن.منو دوست داره یا نه،از من خسته شده یا نه!آره شاید یه زمانی اگه جوابه اینارو نمیدونستم کلافه میشدم.اما الان فقط آرامش پیدا میکنم.

شاید منم مقصر بودم.اما برام مهم نیست.

بعضی موقع ها به خودم میگم ما هنوز خیلی بی تجربه هستیم.چقدر بچه ایم.کاشکی آرزوهامونم مثله خودمون بزرگ بشن.

از تهه تهه دلم آرزو میکنم،روز به روز به اونی که منو به اینجا رسوند نزدیکتر بشم.من ۱۸ سال ازش غافل بودم.متاسفم ولی میخوام جبران کنم.میخوام بشم دختره گله مامانم.

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 12:24  توسط شیما |