تبليغاتX
حرفای یه دختر شیطون هنرستانی
خاطرات
نمیدونم کی به این آرزوم میرسم.کی میشه که احساسی بودنو بزارم کنار.کی میشه منم مثله  خیلی از دخترای دیگه یه ذره خشن باشم.

بعضی موقع ها احساسی بودن نمیزاره تصمیمه درستو بگیری.تو این جور موقع ها همه میگن ببین تهه دلت چی میگه،اما تهه دلمم چیزی نمیگه!

نمیگم شکستنه غرور تو دوستی بده،اما به چه قیمتی؟کمترین کاره اینه که فراموشش نکنیم ،که اگه اینکارو کنیم باید بریم بمیریم.میدونید بدتر از اون چیه؟اینه که اونو یه وظیفه بدونیم.اون دیگه افتضاحه.

شاید پررویی باشه،شایدم که نه، حتما،بعضی موقع ها به خودم میگم کاشکی همه آدما قلبشون مثله من بود.آخه من هیچوقت دیگرانو از دسته خودم ناراحت نمیکنم.اگرم بکنم جبران میکنم.مهمتر از اون اینه که خوبی های دیگرانو فراموش نمیکنم.

وای کاشکی فکر کردنو یاد بگیریم.منطقی بودنو بلد باشیم.بتونیم همه چیزو حس کنیم.کاشکی فقط یه رنگ بودیم.

میخوام همه چیزو با تمامه وجودم حس کنم.میخوام از هر کاری لذت ببرم.حتی از جارو کردنه برگهای پاییزی حیاط خونمون.میخوام سرمای پاییزی بدنمو بسوزونه ،تا سوزش حرفهای بی ارزشه دیگران برام عادی بشه.

میخوام قوی باشم.میخوام خودمو پیدا کنم تا به خودم برسم،مبخوام وجودمو اثبات کنم.

میخوام بشینم یه جا تنها ،سرمو بیارم پایین،چشامو ببندم.تا خودمو پیدا کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 11:40  توسط شیما |