![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
چرا من اینهمه دارم خودمو میکشم؟چرا تو یه ذره تلاش نمیکنی؟
پس تو چی کاره هستی؟ خسته شدم از بس فقط خودم تلاش کردم. میدونم اتفاقی که برات افتاد کم اتفاقی نبود.باور کن درکت میکنم.خیلی زیاد.بارها خودمو جای تو گذاشتم.اما دیگه بسه ،۲ماهه از اون اتفاق میگذره.باور کن دسته خداست.دسته من و تو نیست.منم به اندازه تو ناراحت شدم.نمیدونی وقتی فهمیدم چقدر گریه کردم. بابا وقتی میگم دوست دارم،قصده خاصی ندارم.مگه نمیشه یکی همین طوری یه نفرو دوست داشته باشه؟دوست داشتم چون از کنار تو بودن لذت میبردم.حتی از صدای نفسات نمیخوام خودمو لوس کنم یا خرت کنم .اما واقعا این جوریه. یه ذره دیدتو عوض کن.یه ذره بزرگ تر شو.کاره سختی نیست.فقط باید خودت بخوای.اصلا من دوست دارم دوستیمون مقصد نداشته باشه.مگه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟ من دیگه واقعا کم اووردم از دسته تو.میخوام گریه کنم نه از روی ضعف.این بغضیه که تو گلوم گیر کرده.دیگه نمیتونم تحملش کنم.اصلا میخوام جلوی بقیه گریه کنم.بذار همه بفهمن. مهم نیست که بلند گریه کنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 دی1384ساعت 22:55 توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من شیما هستم.18 سالمه و گرافیک می خونم.به قول مامانم شیطون ترین دختره روی زمینم.به نظره من زندگی یعنی بالا رفتن از یه دیوار صاف 2متری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|