تبليغاتX
حرفای یه دختر شیطون هنرستانی - سهم من!
خاطرات

خیلی بده که ندونی بایدچیکارکنی.یعنی اونقدر ضعیف شده باشیکه دیگران

 برات تصمیم بگیرن.دیگه خودت مستقل نباشی.پس سهم من چیه؟؟؟

همیشه بزرگترین،آرزوم تو دنیا این بوده که آدم مستقلی باشم.به هیچکی

 نیاز نداشته باشم.فقط خودم باشم.

 صدای ستارمم دیگه منو آروم نمیکنه،حتی گریه هم منو آروم نمیکنه.فقط دوست دارم تو گذشتم راه برم.ذره بین بذارم رو گذشتم ببینم کجای کارم اشتباه بوده.

خیلی از کارام اشتباه بوده ولی برای جبران بعضی هاشون خیلی دیره.احساس میکنم نسبت به گذشته بزرگتر شدم.آدمارو بهتر میشناسم.

بعد این جمله به ذهنم میاد که هر کسی ارزش دل بستن نداره.

آدما بد شدن،دیگه نمیتونی بفهمی کی راست میگه،کی دروغ.

چرا توی دنیا به این بزرگی یکی پیدا نمیشه که منافعه دیگرانو به خودش ترجیح بده؟

آخه آدم اینقدر کثیف!!! چرا به خودمون اجازه میدیم به دیگران توهین کنیم.مگه ما کی هستیم؟خونمون از بقیه رنگین تره یا اینکه از آسمون افتادیم؟؟

مگه آدما عروسکای دست ما هستن که بزنیم داغونشون کنیم بعد بندازمشون دور... .

کاشکی یه روزی بشه که آدما قدره همدیگرو بدونن.

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 14:41  توسط شیما |