تبليغاتX
حرفای یه دختر شیطون هنرستانی - آخره خط!!
خاطرات
بازم مینویسم.

می نویسم.........

مثله همیشه.چون چاره ای ندارم.جز نوشتن.خودمو گول میزنم.چشامو میبندم.میبینم چقدر تو زندگیم برای دیگران فداکاری کردم.انتظاره جبران ندارم.ولی انتظاره یادآوری دارم.مگه انتظاره زیادیه؟؟؟.

بدجوری ازش نا امید شدم.امید برام دیگه معنی نداره.دیگه چقدر به خودم وعده علکی بدم.

مگه آخرش چی میشه.چه اتفاقی قراره  بیفته؟.

انگار دستاشو تا ته برده تو گوشش که صدایی رو نشنوه.اینم از خودخواهیشه.دیگه وقتی تو گوشم میگه که دوست دارم برام اهمیتی نداره.چون از تهه دلش خبر دار شدم.

دیگه راه رفتن با اون تو کوچه کاج رو دوست ندارم.کوچه ای که اولین بار بهش گفتم دوسش دارم.دوست ندارم بهش دست بزنم.وقتی بهم دست میزنه حاله بدی بهم دست میده.حالم از اون کوچه بهم می خوره.... .

دیگه نمیخوام.دیگه مهم نیست.... .

برای همه چی مرسی،برای خوبی ها و بدی هات... .

درخت کوچک من به باد عاشق بود.. به باد بی سرانجام..کجاست خانه باد..؟کجا؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 21:46  توسط شیما |